حاج سعید حدادیان

 
یادش بخیر - یا امام رضا
نویسنده : جام - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٤
 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام . حیف که دیر شد . حیف که گذشت .

یه هفته گذشت . یادش بخیر .

پارسال همین موقع ها . یعنی یه هفته پیش شاید  بود که با حاج سعید از مشهد برگشتیم .

اونهایی که رفتن الان دلشون آب میشه . جدا یادش بخیر . اردوی کوثر . از طرف دانشگاه تهران قرار بود دانشجوها رو برند مشهد . نمی دونم چی بگم . عجب توفیقی بود .

ما با بچه های گروه مداحی حاجی بودیم . قرار شد بچه های کلاس مداحی حاج سعید هم با بقیه ی دانشجوها برند مشهد . حاجی گفته بود می خوام بقیه ی کلاس مداحی رو تو مشهد برگزار کنم . من که از دو ماه پیشش ماتم گرفته بودم کارمو چی کار کنم . آخه تو موسسه تولید سی دی نرم افزار گلهای بهشت مشغول بودم .بگذریم که چقدر به خاطر اون سی دی ها از مردم فحش شنیدیم .  از لطف خدا تونستیم از اون جا هم خلاص شیم و برای مشهد ثبت نام کنیم .

مسئول اردو از طرف نهاد رهبری حاج اقای عابدین زاده از دوستان قدیمی ما بود . قبلا معاونت امور مساجد بود و سال های قبل هم میومد منزلمون سخنرانی می کرد .

چهارشنبه 14 شهریور با قطار راه افتادیم به سمت مشهد . فردا صبحش که رسیدیم حاج آقای امجد اومد تو حسینیه حضرت زهرا دیدنمون . جاتون خالی چه حالی داد . با حال تر این بود که درست روبرو دفتر آیت الله بهجت بودیم . ایشون هم یکی دوبار به خاطر برنامه و سخنرانی حاج آقای صدیقی اومدن حسینه ی ما .

 یه روز و نصفی اونجا بودیم . البته از حدود 700 نفر جمعیت حدود 400 نفرشون خانوما بودن که رفته بودند یه حسینیه ی دیگه . بعد از یک روز و  نصفی  حرکت کردیم به سمت اردوگاه باغرود نیشابور . یه  5 روزی هم اونجا بودیم . اونجا هم برای خودش یه خاطره ی فراموش نشدنیی بود .

قسمت شمالی اردوگاه آقایون و قسمت پایینی اون خانومها بودند . اما چیزی که واقعا تحسین برانگیز بود حفظ و رعایت اون چیزی بود که تو غیر این محیط ها آدم اصلا نمی تونه اصلا حسش کنه و اون هم حفظ شئونات اخلاقی و اسلامی بین اونها بود .

 

از صبح برنامه و کلاس داشتیم .  صبح ها استاد ابوالفضل بهرام پور استاد و مفسر قرآن با لهجه ی شیرین  ترکی خودش سر کلاس تفسیر قرآن رو می گفتند . بعد از اون هم یکی دو تا کلاس دیگه بود .

 

نمازها تو محوطه ی آزاد اردوگاه و همه جماعت خونده می شد . بعد ازظهر ها هم کلاس بود به همین ترتیب . یکی از کلاس ها کلای آقای بانکی بود که در مورد ازدواج صحبت می کرد . یادم باشه یه چیزی آخر سر از این کلاسا براتون بگم . بعد از اون حاج آقای پناهیان میومد سخنرانی می کرد تا نزدیک غروب .

اونوقتش دم دمای غروب که می شد خانمها و آقایون همه جمع می شدن تو محوطه ی آزاد سینمای تابستونی که در ضمن زمنی فوتبالم بود . بعدشم حاج سعید با اون نفس گرمش شروع می کرد با این دلا بازی کردن . چه حالی داشت .

واقعا یه معنویت خاصی فضا رو پر می کرد .

یادمه یه شب از ساعت 11 تا ساعت 2 نصفه شب حاج آقای پناهیان شروع کرد به نقد فیلم مارمولک . البته خیلی شاکی بود که چرا فیلم قبلیش ( که تو خونه  عموجونمون صحبت کرده بود ) به خاطر سهل انگاری یه بنده خدایی همه جا پخش شده .

اما خوب ، با دید روانشناسی خیلی خوب به خدمت فیلم رسید .

یه شب هم شروع کرد بعد از نماز مغرب و عشا از جدید ترین اخبار در مورد امام زمان صحبت کردن . 

بماند چقدر بچه های خوب کلاس مداحی به خاطر یکی دو تا شیطونی اسمشون بد در رفت . یه شب نشسته بودیم صحبتای آقای بانکی رو در مورد ازدواج گوش می دادیم که یه دفعه دیدیم جیغ یکی از خانمهااا.....بلند شد . بله!!! همه از جیغ  اون بنده خدا ترسیدن و از جاشون بلند شدن .

بعد یه دفعه دیدیم یه قورباغه خیلی محترمانه داره وسط خانمها بالا پایین می پره .

اینم یکی از اون شیطونیا بود . به کسی نگید .

 

روز مادر و تولد حضرت زهرا رسید . خانمها یه نمایشگاه به راه کردن که انصافا خیلی قشنگ بود .  یه طومار دور و دراز هم کنارش به راه کردن . هرکی میومد یه چیزی می نوشت .

اما آخر کار قضیه داشت به یه جنگ سرخ پوستی بین خانمها و اقایون تبدیل می شد . هر کدوم میومدن یه چیزی می نوشتن  . منم که فقط  با نوشتن ادرس سایت نفحه خودمو خفه کردم . همون موقع ها یه شعر هم در مورد مادر گفته بودم که کلی کلاس گذاشتم و رفتم روی  طومار نوشتمش . بعدش هم باز نفحه بارونش کردم .   

آخرشم حاج اقای پناهیان آخرای نمایشگاه اومد کنار همون نفحه با یه نوشته  دو جانبه قضیه رو فیصله داد . یعنی یه تعریف از منزلت زن و بعدشم یه هشدار برای خانمها .

 

 اما چه طوماری شده بود .  فکر می کنم حدود 20-30 متری شده بود .

 

خلاصه با همه ی خاطراتش زمان اردوگاه هم به سر اومد . قرار بود فردا صبحش برگردیم مشهد . اما خانمها رو همون شب قرار شد  جلوتر راهی کنند .

 

ما هم که دلامون تنگ امام رضا شده بود باچند تا از بچه ها خلاصه بار و بندیل و بستیم و شبونه از اردوگاه جیم فنگی به بهانه ی اینکه هر اتوبوس از خانمها باید دو تا همراه  از اقایون داشته باشه شبونه برگشتیم مشهد . گرچه ما نرسیده روونه ی درمانگاه شدیم برای زدن آمپول . 

خانمها رفتن راحت تو حسینیه و اقایون بیچاره باید تا صبح یه جوری سپری می کردن . اما چی با حال تر از این که شب رو پیش خود امام رضا می خوابیدیم .

 

فرداش شد و بقیه هم از نیشابور برگشتن . حاج اقای ابوترابی هم اومدن حسینیه پیشمون .

2 روز دیگه مشهد بودیم . روز آخری رفتیم حسینیه ی خانمها . البته باز بماند بعضی ها هم می خواستن شیطونی کنند با دسته گل برند . اما خوب کسی دل و جرات همچین شیرین کاری ای رو پیدا نکرد .

 

  خلاصه رفتیم اونجا و دیدیم حاج اقای راشد یزدی با اون لهجه ی شیرینش داره سخنرانی می کنه . جدا جای اونایی که نبودن خالی . اردوی مشهد تموم شد و همه برگشتیم .

اما باهمه ی کوکو سوخوته ها و جا موندن از اتوبوسها و چیزای دیگش خیلی سفر دوست داشتنی ای بود . مخصوصا دعای کمیل ها و دعای ندبه ای که حاج سعید تو حرم امام رضا خوندش . همون شب جمعه ی آخر بود که حاج اقای سماواتی هم اومد حرم امام رضا دعای کمیل خوند  بعدشم حاج اقای پناهیان سخنرانی کرد.

 

وای خدااا . یعنی میشه یه بار دیگه؟؟ از این سفرا ؟ خلاصه فقط یه سفر تموم شد و فقط موندش کلی خاطره ی به یاد موندنی . اما کاش بشه یه بار دیگه از این سفرا... دلاتون و آب کردم . اشکال نداره . ایشالا به جاش یه ثواب زیارت امام رضا رو براتون همین الان بنویسند .

 

 

خیلی حرف زدم . اما دیدم خیلی از اون روزا نگذشته.گفتم یه تجدید خاطری بشه .

شاید حداقل اگه الان خودمون اینجاییم به این بهانه دلامون یه پر و بالی بزنه رو گنبد امام رضا .

 

آقاجون

قربون کبوترای حرمت امام رضا

قربون لطف و صفا و کرمت امام رضا

 

 

راستی من خیلی از سر و ته ماجرا رو قیچی کردم . دوستان اگه از اون موقع خاطراتی دارند می تونند بدند من بزارم توی وبلاگ . بازم به خاطر پر حرفیام حلال کنید .

علی علی

 

 


 
comment نظرات ()